السلامٌ علیکم یا مریدان اهل حال و الهول
بدانید و آگاه باشد که امروز روز تولد شیخ دیجی لایف میباشد.
ای مریدان، دلمان میخواست که یک نفر به ما بگوید تولدت مبارک باشد ای شیخ وبلاگ نویس! لیکن هیچکدام از شما مریدان ارشد فراموشکار چنین چیزی نگفتید و اعتنایی نکردید. پس هرکدام یک نزول درجه گرفته و به درجه مرید معمولی کاهش میابید تا عبرتی باشد بر همگان.
چند بیتی آماده نموده ام از برای این روز فرخنده. پس گوش فرا دهید و وق وق نوزادان مجلس را خفه و کودکان خود را سیلی زده و جوراب در دهان تپانید و نوجوانان را تیپا مالی نموده تا سکوت برقرار گردد و خود نیز مسکوت بمانید تا شیخ سخن براند :
اهمممم
یک، دو ، سه، امتحان مینماییم، یک، دو ، سه
خب، میسرایـیــــــــــــــــــــــــم
دو انگشتی بنوازید تا همسایگان ز خواب نبرخیزند...
"باد آمد و بوی عنبر آمد / یک دانه خیار چنبر* آمد
وبلاگ بنا نهاد فی الفور / قر داد و مثال عنتر آمد **
بنوشت یکی دوتا مزخرف / بازدید کننده کمتر آمد
بنهاد لقب "شیخ مشوّش" / بازدید کننده از در آمد
رخ داد یکی دوتا مصیبت / طنزش به مثال سنگر*** آمد
بنمود دگر دلان همه شاد / لیکن دل خویش پنچر آمد
هرکس که بیاید و بخواند / کنگر بخورد و لنگر آرَد****"
غرض از سرودن این شعر درب و داغان، توهین به هنرنمایی استاد سعدی نبود، بلکه این آهنگ و وزن را زان استاد سخن قرض نمودیم تا که حالی به شما مریدان پایدار داده باشیم.
در چنین روزی در سال گذشته، دیجی لایف پدید بیامد و شیخ ما نیز همراه با آن پا به عرصه هستی نهاد. روزگاران بگذشت و شیخ بر قد و وزن افزود و شیخشناسی ارشد را با نمرات بالا اخذ نمود و هم اکنون در حال آماده سازی دفاعیه دکترای شیخ پروری و مرید آموزی باشد. باشد که سال بعد شیخ را با مریدان بیشتر مشاهده نماییم.
در آخر ز یکی از نگارندگان نظر به نام "گل" تشکر می بنماییم که تولد دیجی لایف را یاد آوری نمود.
__________________
پاورقی ها :
* خیار چنبر استعاره از شیخ میباشد و اشاره به این دارد که شیخ از اول شیخ نبوده و در حد خیار چنبر می بوده.
** مثل عنتر قر داد و مسخره بازی در آورد.
*** یعنی با استفاده از طنز برای خویشتن سنگری در مقابل مصیبتها بنا نهاد.
**** هرکس که به دیجی لایف سر بزند، نمک گیرش مینماید و لنگر اندازد.
___________________________________________
پ.ن.1 : دوستان با لهجه نظر نذارید. بعضیاشو نمیتونم بخونم!
پ.ن.2 : "چی توز" ، الان میفهمم اگه تبریک تولد وبلاگ رو به آدم نگن چقدر بده!
پ.ن.3 : یاهو مالیده! فعلاً چت مت تعطیل!
این اولین پست سال 1391 ـه. منم دستام روی کیبورده و دلم جای دیگه س. ( هاااااان؟!!! )
ای دوستان، این نصیحت رو از من به گوشتون آویزون کنید که مقاومت دربرابر انسان شدن از مقاومت 33 روزه لبنان هم سخت تره! به قولی "خــــــــــــعــــــــلی سخته"!چند وقت پیش یکی از رفقای قدیمم رو دیدم که خیلی باهم رفیق بودیم. اولش که منو دید، نشناخت. بعد از حدود یک ساعت بدون پلک زل زدن، یوهو انگار یک مسئله کوانتومی حل نشده رو حل کرده با هیجان گفت :" اِ اِ اِ اِ!!!!! هوتی تویی؟ چقدر آدم شدی!!!! " و منم گفتم :" بله احمق! ولی تو خوب خر موندی! " اما اون دستش رو روی شونه ام گذاشت و جواب داد:" ببین! حالا که خوب فکر میکنم میبینیم هنوزم آدم نشدی! " و من هم جواب دادم:" آره! هردوتامون اصالتمون رو حفظ کردیم." و با هم خندیدیم و همدیگه رو بغل کردیم و سال نو رو به هم تبریک گفتیم !
بعدش با هم رفتیم در سطح شهر یه چرخ زدیم و توی یه پارک نشستیم و مشغول چرت و پرت گفتن شدیم. نمیدونم بحث درباره انتخاب واحد بود یا معدل یا استادها که بهم گفت:" راستی با کسی نیستی؟" ( نمیدونم به موضوع بحث چه ربطی داشت؟!) منم گفتم:" الان که با توام!" اونم گفت :" نه بابا! یعنی چشمت کسیو نگرفته؟" منم گفتم:" مگه چشمم سگه کسیو بگیره؟" گفت:" نه آی کیو، منظورم اینه که قلبت به تالاپ تولوپ نیافتاده؟" منم گفتم:" والا رفتم بیمارستان یه چک آپ کردم، گفتن هیچیت نیست! برو بیرون!"
بعد فهمید که دارم سر کارش میذارم، داد زد :"بز! دنبال کسی نیستی؟ عاشق نشدی؟" گفتم:" یابو! من وقت سر خاروندن هم ندارم! یا دانشگاهم ، یا دارم ترجمه میکنم، یا دارم وبلاگ مینویسم یا سرم رو میتراشم،یا هزار تا کوفت و زهر مار دیگه! وقت این کارا رو ندارم که." اونم گفت :" آخه من دارم زن میگیرم!" ( خداییش ربط داشت؟)
یوهو من رفتم رو هوا! ( منفجر نشدم! از خنده رفتم رو هوا!) اونم همینجور هاج و واج داشت نگام میکرد. گفتم :" ببخشید! ولی کدوم انسان فدا کاری میخواد زندگیش رو پای تو حروم کنه؟" خیلی خشک و جدی و با بغض گفت :" تو دانشگاه دیدمش. تابستون عروسیه! ولی تو دیگه دعوت نیستی." و بدون خداحافظی رفت!یوهو یه ندای درونی داد زد :" هوی ! برو بابا از دلش دربیار. بدو تا نرفته. دیگه نمیبینیش ها!" منم پا شدم رفتم دنبالش و مثل سگی که توی سرش زده باشی گفتم :" ای بابا! بخشید! معذرت میخوام. داشتم باهات شوخی میکردم. مرد مومن تو اینطوری نبودی که." یوهو برگشت گفت :" هه! شما در مقابل دوربین مخفی هستید! سر کار بودی بز!"
آقا منو بگی کارد بهم میزدی از درد گریه میکردم! ( شوخی نیست بابا! کارده دیگه، درد داره خب. )تا بعد
___________________________________
پ.ن. 1 : اینم رفیقه ما داریم؟پ.ن. 2 : این سربازی نمیذاره من برم روسیه! چیکار کنم؟
پ.ن. 3 : دوستانی که عضو خبرنامه شدین، اسپم ها تون رو چک کنید. اگه ایمیل خبرنامه اونجاست، اون ایمیل رو Not Spam کنید که دیگه توی اسپمها نره.
سالی خوش و خرم، مبارک و میمون ( هر چند سال نهنگ باشد! )، پر ز خشنودی و شادی، نیکی و نیکویی، رزق و روزی را از برای شما آرزومندم.
شیخ را در پایان و آغاز هرسال خاطرات و لحظاتی ناب پدید آید که هیچکدام توانایی بازگویی نتوان داشت! ازیرا که همگان خصوصی باشند.
لیکن شیخ طبع شعری دارد در این روزگاران که همگان را انگشت به چشم کند. پس قطعه شعری بسرایم که همگان شاد و مشعشع گردند :
امسال با هم دسته جمعی میخوایم بریم زیارت ( زیارت )
اگه چایی هورت بکشی زدیم زیر پیالت (پیالت)
هار هار ، هار هار میخندیم از دیدن اون قیافت ( قیافت )
....
مصرع چهارم را نمیگوییم، زیرا حرف بی تربیتی داشته باشد و شیخ نخواهد که سخن بد گفتن که اینجا خانواده نشسته باشد.
یکی ز تفریحات شیخ در این ایام رنگ آمیزی تخم مرغ باشد و شیخ را این گونه امور بسیار خوش آید. پس رنگین مداد بدست گیرد و در و دیوار و زمین و زمانه را رنگ بزند.
لیکن امسال ذوق هنری شیخ فرو کش کرده باشد و به غیر از دو کار متوسط، باقی کارهای وی چپندر قیچی می بنماید. این دو کار را بنگرید و شیخ را تشویق بنمایید تا خوش خوشانش شود که شیخ خودشیفتگی مزمن گرفته باشد :


و در پایان، دگر باره، سالی خوش را از برای همگان آرزومندیم.
هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

صبح روز کنونی، شیخ ز خواب زمستانه برخاست و بدید که بر زمین برفی گران نشسته باشد. شیخ ما نیز ذوق هنری اش جیلیز ویلیز نمود و خواستن عکاسی کردن و در بر ف و بوران قدم نهادن و بستنی قیفی لیسانیدن و ما اخری. پس بر مرید فاضل بانگی بزد و وی را به همسفری برگزید. مرید فاضل نیز چارت درسی و کاری خویشتن را چک بنمود و تایمینگ ( Timing) تنظیم نمود و با شیخ همراه بشد تا ز شهر و دیارشان عکاسی بنمویند، بنموییدنی.
شیخ دوربین به دست گرفته و از زمین و زمان چلپ چلپ عکس اخذ مینمود و به به و چه چه میگفت و سوت بلبلی میزد.
در همان ابتدای مسیر مسافرت، شیخ و مرید فاضل خواستن که ز منظره ای عکس گرفتن که دسته ای از نسوان جوان در آن کادر میبودند. شیخ منتظر بشد تا جماعت نسوان عبور نمایند، لیکن اینان نمی عبوریدند. به ناگه یکی ز جماعت نسوان که مسلح به سلاحی سرد به نام "جلولةٌ البرفی" * می بود به نزدیکی شیخ بیامد و خطاب به شیخ بگفت:" آقا پسر! اگه بزنم ناراحت میشی؟"
و ناگه شیخ این جملات از برای پاسخ به این پرسش ز اذهانش گذر بکرد :" - مگر من سیبل تیر اندازی باشم؟ - مگر امراض نا شناخته داشته باشی؟ - من نبودم به خدا؛ این بود! ( اشاره به مرید فاضل) - گر بزنی دشنام دهم! - شرم کن ای ضعیفه! اینجا مردم تنفس کنند! - گزینه "ج"، شدیداً ناراحت میشوم!" که مغز شیخ پاسخ آخر را بصورت Random انتخاب بکرد و در خروجی چاپ نمود.یکی دگر ز نسوان نامردی کرده و جلولة البرفی ای به سمت مرید فاضل پرتاب نمود که ز بخت نیک مرید فاضل به وی برخورد نبکرد و به ماشینی در حال حرکت برخورد بکرد و ماشین چپ بشد و به سه ماشین دگر برخورد نمود و منفجر بشد و 11 کشته و 300 نفر زخمی بداد و 500 نفر ز حال برفتند و غش بکردند و مرید فاضل و شیخ ز منطقه متواری گشتند.
چند قدمی که شیخ و مرید فاضل از آن نسوان راهزن گردنه گیر دور بشدند، مرید فاضل بگفت:" ای شیخ! گر میدانستمی که خواهد پرتاب کردن، بگفتم گر بزنی میزنم!" شیخ بگفت :" ای مرید ارشد! من در ذهن خویش خواستن گفتن که مردم تنفس نمایند!" و شیخ و مرید فاضل زین سخن نغز ساعتها هار هار هار بخندیدند. سپس نعره ها زدند و جامگان دریدند!
فی الطریق، شیخ و مرید فاضل به تپه ای برسیدند که دشت و دمن را برف سپید پوش نموده بود و منظره ای بس شگفت ناک آفریده بود. پس به بالای تپه برفتند و صحنه ای بدیدند عجیب! مردمان با اقوام و دوستان و آشنایان بر برف می غلتیدند و از برای هم جلولة البرفی پرت می نمودند و شوخی شهرستانی می بکردند و هار هار هار می بخندیدند.
مثلاً ، پدری با پسر کودک نمای خویش مشغول برف بازی می بود و سر وی را به زیر برف می نمود و با سنگ بر وی می بزد و پسربچه نیز پدر را فحاشی مینمود و برف در قفای پدر می نهاد و هوک ** چپ و راست بر صورت پدر مینواخت! پدر نیز با برف رینگ کشتی کجی بنا نهاد و به بالای گوشه رینگ میرفت و با آرنج بر کودک فرود می آمد و کودک را به شماره می برد و مادر که داور مسابقه می بود سه بار کف دست بر زمین میزد و پدر را برنده اعلام می کرد. و این روند ادامه بداشت تا وقتی که کودک بچه کم بیاورد و به گریه بیافتاد.
شیخ که چنین صحنه ای بدید، سر خویش به نشان تأسف تکان بداد و بر آن پدر و مادر افسوس بخورد که چه کودک لوس و ننری تربیت نموده اند!
شیخ و مرید فاضل ( که رحمت خداوند بر وی باد که شیخ را همراهی بکرد) پس از طی طریقی طویل و طولانی، به سه نفر برسیدند که یکی پسر و دو نفر دگر دختر میبودند و اینان با یکدگر برف بازی مینمودند، نمودنی. اینچنین که پسر با کینه و غضب بر دختران "خمبارة البرفی" *** پرت مینمود و آن دو ضعیفه مراعات حال وی را می بکردند تا که یکی ز دختران ز سنگینی ضربه زمین گیر بشد. در آن حال شیخ و مرید فاضل بر پسر لعنت فرستاند که نداند که چگونه با نسوان برخورد نماید! لیکن نتوانستند کاری بکنند زیرا که به آنان چه ربطی داشته باشد؟ این پاراگراف را به این دلیل بازگو نمودم که پندی دهم برآنان که فهم و شعور چگونگی برخورد و شوخی را با نسوان ندارنده باشند. ( یارو مرتیکه فکر میکرد که داره با رفیقاش شوخی میکنه! یه دونه از اون گلوله ها رو به من میزد، بی اختیار سه تا دنده اش رو میشکستم!****)
و خلاصه این بود ماجرای سفر مینی (mini) مارکوپولو گونه شیخ و مرید فاضل در دیار خویش!
پاورقی ها :
* گلوله برفی
** Hook ؛ ضربه ای در ورزش بوکس
*** خمپاره برفی! آن مردک کارش ز گلوله برفی گذشته بود!
**** دنده شکستن جریان دارد.
__________________________________________________پ.ن.1 : آقا این چه وضعشه آخه؟!!! ما یه استاد دیگه رو انتخاب کردیم، چرا باید این یکی استاد رو (که نزدیک بود از برنامه نویسی بیزارمون کنه) بهمون بندازن. منکر توانایی استاد جدید نیستم! ولی طرح سؤالات عجیب غریب و خارج از سطح درس داده شده، نوبره به خدا ... . البته مقصر همون استادیه که باهاش واحد گرفتیم. نامرد دکترا قبول شده، وسط کار یادش افتاده که بگه نمیاد! باشه استاد، قبولیت مبارک. ولی ما رو یه ترم انداختی! یادت نره.
پ.ن.2 : یکی دو روز قبل هم برف اومده بود و جاده ها لغزنده و یخ زده... . ما هم ماشینمون توی برف گیر کرده بود. منم خواستم برم هل بدم که جاتون خالی روی یخ خیس شترق زمین خوردم. نکته جالب این بود که هیچکی نخندید. ملت تجربه اش رو داشتن! ولی خودم خنده ام گرفته بود! آخه یاد این کلیپ افتادم :
http://www.aparat.com/v/8f92489268091e776af351e2e3a4dff988151دیشب هم رفته بودم شلوار بخرم، سایز من شلوار نبود. یا همش سایز بزرگ بود یا سایز کوچیک. چند تا سایز کوچیک که پوشیدم یاد این کلیپ افتادم :
http://www.aparat.com/v/98a8d94b175e803d909403d57bf283ef83866
پ.ن.3 : سنت پیترزبورگ هم بد جایی نیست ها! یه کمی سرده. ولی میگن باصفاست!پ.ن.4 : بابا واستون خبرنامه گذاشتم باقلوا! چرا عضو نمیشید. خوبیش اینه که لااقل لازم نیست دم به ساعت به وبلاگ سر بزنید و ببینید که آپ شده یا نه.
پ.ن.5 : چند تا از عکسهایی که امروز گرفتیم رو گذاشتم توی ادامه مطلب. اگه استقبال کنید، عکس دسکتاپ و والپیپر و ... هم به امکانات این وبلاگ اضافه میشه.
پ.ن.6 : آپلودر مستقیم از آپ98 واستون گذاشتم باقلوا بستنی و آب هویج! برید حالشو ببرید. (سمت چپ، زیر پیوندها)
عکسها در ادامه مطلب...
ویرایش : عکس مرید فاضل هم اضافه شد.
خیلی جالبه ها! تا دیروز مثل یه آدم عوضی و پست فطرت و کلاهبردار داشتم زندگیمو میکردما. اما نمیدونم تازگیا چم شده ؟
بچه مثبت شدم. خودمم باورم نمیشه! آخرین باری که بچه مثبت بودم برمیگرده به آخرین لحظات قبل از ورود به دبیرستان. یه کارایی میکنم که واسم تازگی داره. مثلاً دارم درسخون میشم ( البته آروم آروم )، مثل آدم با مردم حرف میزنم، پاچه نمیگیرم، به پیرزن ها و پیرمرد ها کمک میکنم، حتی اگه خودشون نخوان!، آدم از خیابون رد میکنم، واسه کسی سیبیل آتشی نمیکشم، اگه کسی پشتش بخاره واسش میخارونم، بچه هایی که گم شدن رو به آقا پلیسه میرسونم، با شیخ دعوا نمیکنم.... خلاصه همه کار میکنم!
دیروز صبح میخواستم برم یه پرینتر بخرم، وسط راه یادم افتاد که یه پک سی دی خام هم لازم دارم، واسه همین مرکز شهر ( میدون آزادی ) پیاده شدم. سی دی فروشی همون دورو برا بود، آقا چشمتون روز بد نبینه.
حدود 300 متر ازجایی که از تاکسی پیاده شدم تا مغازه سی دی فروشی راهه، من توی این 300 متر چه چیزایی ندیدم و نشنیدم!
از تاکسی که پیاده شدم 10 متر اول که همش صدای راننده تاکسیا میاد :" فردوسی - شهرک! فردوسی – شهرک!... مصدق بیا بالا!... دولت آباد X2 ( این x2 رو گذاشتم چون خیلی سریع میگن!) ... ای بـــــــــــوق بــــــــــوق شده اون مسافر من بود... خانوم برسونمتون؟ ( این راننده بی شرف قاتی کرده بود! اینو به من گفت!!!!! )".
خلاصه اینکه بعد از 50 متر میرسی به پل عابر پیاده که اونجا هم واسه خودش بساطیه : " ترامادول، ترامادول... پوشه مدارک ... ماسک ضد آلودگی هوا... فرنی تــــــازه...."
وقتی هم از پله های پل بالا میری باید مواظب باشی که این گداهای محترم رو لگد نکنی! حالا این رو هم اضافه کنید که هر 50 سانتی متر یه گدا نشسته و همشون هم با ضجه و ناله و آه و فغان فقط از شما کمک میخوان.
پل تموم میشه و میرسی به ورودی بازار روز و پاساژ کویتی ها! اینجا دیگه اوج ماجراست. فرض کنید که همزمان این جمله ها رو میشنوید : "بده در راه خدا... بچم مریضه... دلا این دست و پــــــــای اسب من کــــــــو؟ ( این دکه های موسیقی پخش کن رو میگم)، بهترین لباسها با ارزان ترین قیمت ... بدو بدو حراجش کردم... پسر اون جیگرا رو سیخ کن بذار رو ذغال... به من رای بدید ( یکی از کاندیداهای نمایندگی مجلس در بین مردم!)... این بشقابها دو هژار تومن ( اینو یه معتاد گفت)... دو لولو لیلو بیلو دیلو ( صدای فلوت!!!! )... من مست می عشقم... آی دزد کیفمو زد...به شلواری که هم اکنون به دشتم رشید توژه فرمایید، قیمتش شه هژار تومنه ( همون معتاده! انگار داره اخبار میخونه!)، هوی مرتیکه معتاد شلوارمو بده ( صاحب شلوار)... ."
خلاصه اینکه دنیاییه واسه خودش. اگه میخواین امتحان کنید یه بار ساعت 10-11 صبح برید میدون آزادی.
همین دیگه. فعلاً خداحافظ...
____________________________
پ.ن. 1 :عنوان فیلمنامه پست قبل رو نوشته بودم " فیلم نامه ده نفر، ده دقیقه، سه بار - قسمت اول". اون قسمت اولش رو حذف کنید. سریال نبود، فیلم سینمایی بود.
پ.ن.2 : آها! این رو هم بگم که این ترم 20 واحد برداشتم. واسه همین تعداد پستها و همچنین طول پستها کمتر میشه. تازه یه سری اتفاق دیگه هم افتاده که صلاح نمیدونم بگم. فقط بدونید شدیداً دوست دارم زبان روسی یاد بگیرم. از بعضی از دوستان که از قضیه خبر دارن خواهش میکنم چیزی درز نره. وگرنه اون اعترافات تکان دهنده ای رو که قول داده بودم بازگو نخواهم گردانید!
بعله. خدمتتون عرض کنم که فقط و فقط یک دلیل دارم. روز تولدم بود. همین!
ولی بیشتر از اینکه از فرارسیدن این روز فرخنده (!) خوشحال باشم، به دلیل فیلم نامه زیر خوشحالم!!!!بدون هیچ توضیحی بخونید.
با هنرمندی
شیخ
فتح ا... زادهمظلومی
دنیزلیو با حضور
"ایمون زائد" !!!!!!!نویسنده و کارگردان : هوتی
[ نمای داخلی - شب - خانه شیخ - شیخ پای تلویزیون نشسته و با حسرت دارد نعلبکی خالی را فوت میکند و استکان چای داغ را هوررررت میکشد!]
گزارشگر مسابقه استقلال و پرسپولیس : "بعله، نیمه اول بازی با نتیجه یک بر صفر به نفع استقلال به پایان میرسه. به استودیوی فوتبال برتر میریم... ."
شیخ از خشم زیادی لیوان چای را پرت میکند و به دنبال یک لیوان آب است. البته نه برای خوردن، برای اینکه به آنجایی بریزد که سوخته!!!!!
زیر لب چیزهایی میگوید و با عصبانیت به سمت کامپیوترش میرود. PES2011 را باز میکند و برای خودش تیم رئال مادرید و برای حریف یک تیم آبی پوش را انتخاب میکند و مثل این عقده ای ها، با حرص و عصبانیت با جوی استیک بازی میکند، و زیر لب میگوید :"این از رئال که دم به دقیقه به بارسا میبازد و این نیز ز پرسپولیس ما که دو سال است شده گلدان آبی ها! باشد که لااقل عقده خویش در این بازی مجازی برطرف سازم! "
و چون عصبانیست از تیم آبی پوش کامپیوتر نیز میبازد!
ناگهان کادر عوض میشود و دوربین دندانهای شیخ را نشان میدهد که از شدت عصبانیت در حال گاز گرفتن جوی استیک است.[ نمای خارجی - شب - استادیوم آزادی ]
"علیــــــــــــــــــــــــــــــــــــه داااااایی! علیـــــــــــــــــــــــــــــــه داااااایی!!!!!!!!"
مصطفی دنیزلی خیلی دلش میخواهد به تماشاچیان معترض یک بیلاخ نشان دهد، اما خوب میداند که اگر این کار را انجام دهد، تا خود استانبول با تیپا به دنبالش می افتند!!!گزارشگر مسابقه ( با هیجان ) : " کارت قرمز ! اولادی از زمین اخراج میشه!!!"
شیخ مثل یک قالب کره وا میرود. استقلال دو - صفر جلو است و پرسپولیس ضعیف هم ده نفره شده. ناگهان شیخ از شدت فشار به حالت خلسه میرود و رویاهایش جلوی چشمانش رژه میروند :
صدای آب، بوی دریا، آفتاب و شن های گرم، نسیم خنک مدیترانه ای، شلوارک نازک!، یک لیوان لیموناد خنک با سه تکه یخ داخلش که قطرات آب روی لیوان نشانگر خنکی لیموناد است ( نقل قول از فیلم نامه نویس در حال نوشتن این سکانس : " آی!!!!!"). شیخ روی شنهای جزیره ای در دریای مدیترانه لم داده و به دریا نگاه میکند.
یک قایق تفریحی زیبا در حال عبور از آبهای نزدیک جزیره است و صحنه ای بسیار آرامش بخش را تداعی میکند.
شیخ در حال نگاه کردن به قایق است که متوجه میشود که یک نفر دارد برای او دست تکان میدهد. دوربین شکاری اش را بر میدارد و قایق را نگاه میکند. شیخ پیش خودش میگوید :" آه! این مرد چقدر آشناست!!! چرا میخندد؟ بگذار زوم کنم..."
ناگهان شیخ چشمانش به اندازه دو عدد پیاز میشوند! پرویز مظلومی، سرمربی استقلال دارد برای شیخ دست تکان میدهد و لبخندی شیطانی بر لب دارد! شیخ کمی بیشتر دقت میکند و میبینید که یک لیوان لیموناد در دستان مظلومی است که بسیار شبیه لیوان خودش است. هراسان میشود و اطراف خود را نگاه میکند، لیوان لیموناد نمانده است!
ناگهان شیخ روی گردنش نفس گرمی را حس میکند! از ترس عرق کرده و جرات برگشتن ندارد. اما به هر قیمتی شده بر میگردد و چشمان فتح ا... زاده مدیر استقلال را میبیند که با لبخندی شبیه همان لبخند مظلومی در نزدیکی صورت او نفس میکشد و لیوان لیموناد را سر میکشد...[داخلی - شب - منزل شیخ ]
شیخ ناگهان با فریادی از خواب میپرد و خود را خیس عرق میبیند. بسیار ترسیده . پس به توالت میرود!پس از قضای حاجت بر میگردد و تلویزیون را نگاه میکند. بازی همان نتیجه 2-0 به نفع استقلال است. شیخ با نا امیدی پای تی وی می نشیند و چشم به صفحه میدوزد.
گزارشگر : "هیچی از ایمون زاید دیده نشده. اصلاً گم شده توی بازی... یک عده از تماشاچیهای پرسپولیس دارن ورزشگاه رو از همین حالا ترک میکنن..."
شیخ هم میخواهد تلویزیون را ترک کند اما نمیتواند. دوباره به حالت خلسه میرود :[ داخلی - شب - راهرویی تاریک در جایی نامعلوم ]
فریادهای زنی از انتهای این راهروی بی انتها می آید : " Max ... Maaaaaaaxxxxxxx "
و صدای نوزادی که گریه میکند ... . شیخ خودش را به جای مکس پین (Max Payne ) * تصور کرده. رد باریکی از خون روی زمین است. شیخ رد خون را میگیرد تا به در اتاقی میرسد. از ترس نمیتواند نفس بکشد. در اتاق را به آرامی و با ترس و لرز باز میکند. زنی با ردایی بلند و پشت به شیخ روی یک صندلی نشسته و بچه ای را در بغل دارد و میکروفونی را هم به دست دارد و هی میگوید :"Max...Maaaaxxxx ".
بچه گریه میکند. شیخ به آرامی به سمت زن میرود و بالای سر او می ایستد. زن به آرامی بر میگردد و شیخ با دیدن صورت زن و بچه، خودش را به عقب پرت میدهد و به دیوار میچسبد و روی زمین می افتد و نفس نفس میزند. فتح ا... زاده روی صندلی نشسته و بچه ای را هم که در آغوش دارد کسی نیست جز پرویز مظلومی و هردوی آنها هم همان خنده شیطانی را بر لب دارند.
فتح ا... زاده از روی صندلی بلند می شود و با بچه به سمت شیخ می آید و بچه هم که همان مظلومی است دارد یک لیوان خنک لیموناد میخورد. شیخ از ترس به دیوار چنگ میزند و برای بلند شدن از جایش تقلا میکند که ناگهان نوری سفید و کور کننده اتاق را روشن میکند.شیخ باز هم از خواب میپرد و خیس عرق است و بشدت ترسیده. پس باز هم به توالت میرود.
پس از قضای حاجت، شیخ پای تلویزیون مینشیند و تخمه ها را بر میدارد و پوست آنها را میخورد و هسته آنها را پرت میکند!!!!
گزارشگر : " ایمون زائــــــــــــــــد، و توی دروازه. گل برای پرسپولیس. نتیجه 2-1 میشه..."
شیخ کمی حالش بهتر شده و احساس میکند میتواند ادامه بازی را نگاه کند. اما بازهم به حالت خلسه میرود :[ داخلی - شب - منزل شیخ ]
شیخ رو به نویسنده فیلمنامه :" ای ابله! لوکیشن را تعویض ننموده ای."
نویسنده عذر خواهی میکند و دوباره مرحله خلسه را لود (Load) میکند.[داخلی - شب - در یک پارتی در یکی از هتل-کازینوهای لاس وگاس آمریکا ]
شیخ دودستی لوکیشن را چسبیده و ول نمیکند و فیلمنامه نویس هم جفت پای او را گرفته و میکشد.
شیخ :" مرا رها کنید. یقین دارم که بر بهشت فرود آمده ام. مرا دگر با فیلمنامه تو کاری نیست ای ملعون. رهایم کن ... ."
اما فیلمنامه نویس موفق تر است و شیخ را از آن مجلس لهو و لعب بیرون میکشد.[داخلی – شب – منزل شیخ ]
شیخ اخم کرده و پشت به دوربین نشسته و دیالوگهایش را نمیگوید. از این ناراحت است که او را از لاس وگاس بیرون کشیده اند. چند تن از عوامل پشت صحنه با شیخ به مهربانی صحبت میکنند تا او را راضی کنند. اما شیخ پاهایش را به زمین میکوبد و برای همه شیشکی میکشد. در اینجا کارگردان داد میزند :" کـــــــــــات! من بلدم اینو راضی کنم!" . صفحه سیاه میشود و صدای یک سیلی آبدار می آید و دوباره صحنه بر میگردد و جای یک عدد دست بعلاوه متعلقاتش روی قسمت راست صورت شیخ معلوم است. نکته عجیب تر آنکه شیخ هم بسیار طبیعی تر نقشش را بازی میکند و از جان و دل مایه میگذارد!!!!
گزارشگر فریاد میزند :" مهدوی کیــــا... سانتر بر روی دروازه ... و گـــــــل! گل برای پرسپولیس! بازی مساوی میشه! ایمون زائد ... "
و کسی شیخ را نمیتواند کنترل کند. دوباره صحنه سیاه میشود، صدای کشیده ای آبدار می آید و صحنه بر میگردد. شیخ با متانت در حال تماشای مسابقه است و جای یک دست دیگر بعلاوه متعلقاتش روی قسمت چپ صورت شیخ نقش بسته!
گزارشگر بازی :" ... همچنان بادامکی، سانتر او به روی دروازه،( حالا با هیجان ) فرصت، این ضربه و توی دروازه... توی دروازه... ایمون زائد ... گل برای پرسپولیس... ."
شیخ با سرعت به پشت دوربین میدود و عوامل پشت صحنه یکی یکی، مانند گونی پیاز، به داخل کادر پرت میشوند.
گزارشگر :" و حالا پرسپولیس بازی دو-هیچ باخته رو با ده نفر، سه – دو میبره... ."
[داخلی – شب – همان راهروی تاریک در همان مکان نامعلوم ]
شیخ با دمپایی به دنبال فتح ا... زاده و مظلومی و کارگردان افتاده است.
..
.
و تیتراژ پایانی ...
__________________________پاورقی ها :
* بازیخورهای کامپیوتر، 11 سال پیش یک انقلاب رو در بازیهای کامپیوتری دیدند که همین بازی Max Payne بود. هنوزم که هنوزه بعد از این همه سال، با این همه پیشرفت گرافیک و گیم پلی و... بازهم چند وقت یکبار نصبش میکنم و تمومش میکنم!
________________________________________
پ.ن 1 : استقلالی ها جنبه داشته باشن. یادتون رفته وقتی خودتون میبردید چه کارهایی که نمیکردید!!!
پ.ن 2 : آره دیگه. 21 ما هم تکمیل شد، الان 22 شروع شده. خدا به خیر کنه پیر و ناتوان شدیم رفت. آخه میگن سن که رسید به پنجاه... . ( چه ربطی داشت؟)
پ.ن 3 : این همه کل کل و کری خونی دیدم و شنیدم، خداییش هیچکدوم مثل این یکی بهم حال نداد :" ایمون زائد، این اسم را به 10 نفر از دوستان خود بفرستید، بعد از 10 دقیقه خبر خوشی به شما میرسد. شک نکنید، رحمتی شک کرد 3 تا خورد!"
![]()
سلام به همه دوستان و مریدان و دشمنان و مخالفان
میدونم. میدونم. هیچی نگید. توی این مدت که آپ نکردم همه چی شنیدم. از سوالات و جملاتی مثل "چرا؟" ، " آخه مگه چی شده که افسرده شدی؟"، " دوباره بازیت گرفته؟"، "برو گمشو عوضی!"، " آقا اینجا پارک نکن!"، "کلاس چندمی عمو؟!!!" و ... تا فحشهای بسیار نایاب و باب شوخی پشت وانتی !
هیچ توضیحی هم ندارم که بدم که چرا یوهو اینطوری شد. البته توضیح دارم ها... ولی ... دیگه ... حالا بماند.
مثلاً یه بار به جای اینکه برم این خونه جدیدمون، پا شدم رفتم اون یکی خونمون که الان داریم میسازیم. واسه خودم خوشحال و شاد و خندان رفتم دم در خونه و دیدم که تیر آهن زدن و دارن جوشکاری میکنن و کارگران مشغول کارند! باور کنید حدود 5 دقیقه طول کشید که بفهمم چرا اینطوری شده و اونجا کجاست و من چرا هنوز به خونه نرسیدم و پاهام توی کفشه! توی همون 5 دقیقه هم یکی از همسایه ها مون داشت باهام حرف میزد و متوجه شده بود که قاتی کردم. بیچاره هول شده بود و میخواست یه سیلی بزنه زیر گوشم که به خودم بیام!!!!
یا اینکه خود درگیری مزمن پیدا کردم. مثلاً صبحها که بیدار میشم، میرم جلو آینه به خودم فحش میدم. یا اینکه با تصویر خودم توی آینه کل کل راه میندازم؛ اینطوری که توی چشمهای همدیگه نگاه میکنیم و هرکی زودتر خندید بازنده ست.
راستی شیخ هم سلام میرسونه. یه سری حرفهای ناگفته داره و جالب تر اینکه دوباره قراره که جلسه پرسش و پاسخ نظرات شما رو بذاره.خودش اینجاست. گوشی دستتون میخواد باهاتون حرف بزنه....
( با بغض) شیخ دلش از برای شما تنگ گشته چون این هوتی ناجوانمرد .... ( و ناگهان شیخ دست چپش را بر دیوار نهاده و صورت بر آن گذارده و هق هق گریه مینماید و با دست راست خویش بر دیوار مشت و لگد میکوبد! )"
بده من گوشیو ببینم. بده بابا شارژمون تموم شد الان قطع میشه! الو .... الو مریدا...
ای بابا ! این بچه دیوانست! البته دلش پاکه ها. آخی !!! ببینید چه طور داره گریه میکنه. ( صدای ضجه عرعر گونه و گوش خراش شیخ از آن طرف خط می آید! )میبینید چقدر دل نازکه؟ آخی...
آخ...
( صدای نفس نفس شیخ از پشت گوشی می آید و شیخ گوشی را برمیدارد.)
" آلو ای مریدان ....
نهراسید. شیخ هسته باشم. هوتی را بکشتم. بدانستم که با دو گلوله نبمیرد، پس تیر خلاصی نیز در سرش بنهادم! دگر از نوشتگان این مار زنگی خبری نباشد. البت بگویم که هم اکنون نیز نبمرده باشد و آخ و ناله کند. لیکن ( صدای شلیک دو گلوله دیگر) آه... حال بمرد...ای مریدان ، این مارمولک با فسرده شدنش به شیخ شما اجازه نبشتن نمیداد که ... هوی ... به کدامین جا میروی ای ملعون ( صدای شلیک سه-چهار گلوله دیگر!!! و پس از آن صدای فریادهای نا مفهوم که ته هرکدامشان فحش هایی دبیرستانی است و در آخر صدای یک عدد تیپا*ی جانانه! و آخ بلند شخص مضروب) "
برو بینم مرتیکه... آخ سرم ... دوستان... بعداً خدمت میرسم و قضیه امروز رو میگم. این شیخ ما دیشب فیلم Scarface رو دیده، جوگیر شده. به هرکی میرسه تیر خلاص میزنه. ببخشید. ( و صدای پرتاب شدن صندلی از پشت گوشی می آید!)
فعلاً خداحافظ
______________________________________پاورقی :
* "تیپا" همان لگد محکمی است که به نشیمنگاه انسان زنند و در پادگانهای سربازی و دعواهای خیابانی کاربرد داشته باشد. لیکن بدون فحش همزمان نمیچسبد!_________________________________________________________________________
پ.ن. 1 : از اینطرف گوشی چطور معلوم بود که صدای نفس نفس شیخ میاد؟ این واسه خود منم یه سواله!
پ.ن. 2 : به بامزگی خودتون این پست بیمزه رو که بعد از سه ماه غیبت آپ شده ببخشید. جبران میشه.

برای مطلع شدن از پست های جدید در خبرنامه ( در قسمت چپ صفحه، زیر خلاصه آمار ) عضو شوید.
از شکیبایی شما سپاسگذاریم.
این وبلاگ به دلیل افسردگی شدید
نویسنده، تا اطلاع ثانوی آپدیت نمیشود!
چطورید؟ حال من عالیه. حرف نداره. آره! تا چشاتون در آد! چشم ندارید حال خوش شیختون رو ببینید؟
این روزها همه ضایع بازی در می آورند، شما چطور؟ شنیدیم که انجمن راه انداختین؟ به اسم "پانگیران". آره؟ حتماً آره.قضیه از این قراره که علیرضا خان ما ( این تبهکار مخوف مافیایی تحت تعقیب اینترپل ) و دار و دسته اش ، دست به اقدامات نا نجیبانه ای همچون پا نگرفتن ( همون بی توجهی ) افراد مظلوم جامعه خودی میزنند! ( زورت به خودی رسیده؟ اگه جرأت داری یکی از استادها رو پا نگیر!)
حالا من واقعاً نمیدونم که این طرح پیشنهاد کی بوده و شاید هم اصلاً خود علیرضا اینجا قربانی یک باند "مخ اوف" ( یک درجه وحشتناکتر از مخوف) شده، ولی خداییش کار جالبی نیست.بچه مردم با هزار امید و آرزو و منیژه و منیره و ... اومده دانشگاه (چقدر ورودی داره این دانشگاه آزاد!!!!) که 2 نفر پیدا شن بهش توجه کنن! حالا شما میاین یکی از بدترین روزهای تاریخ عمرش رو رقم میزنین؟ میدونید این کار چه عوارض غیرقابل برگشتی داره؟
این بچه هورمون رشدش با این کارها خفه میشه! دیگه حتی گلبول قرمز هم نمیتونه تولید کنه!********( ناباروری جنسی و ... . )
حالا من واسه اینکه عوارض این پا نگرفتن های قربانی ها کمتر بشه، میرم پیش قربانی و قربون صدقه اش میرم و دلداریش میرم. ولی این مظلومین بالفطره دیگه امیدی به زندگی ندارن و حتی چند مرتبه خودم شاهد اقدام به خودکشی این طفلکی ها بودم. مثلاً یه بار یکیشون میخواست خودش رو توی توالت حبس کنه که با رشادت نهار خوردگان سلف سرویس نجات پیدا کرد!نکنید این کارها رو دوستان! جوون مردم آرزو داره، خاطره داره، طاهره داره، لیلا، پانته آ، مهناز، شهلا، شهناز و ....( لامصب ( یا لامذهب؟) جوون مردم چه چیزهایی که نداره!) ها ؟ اهم! چیزه! یعنی از اینها داره! ( بدتر شد که!) یعنی کلاً خیلی چیزا داره!( بازم بدتر شد!) کلاً میخواد با اینا پیشرفت کنه! ( فکر نکنم درست بشه؛ امشب چمه؟ خدا میدونه.)
راستی این ترم هم استادهای باحالی داریما!
یه استاد ریاضی 2 داریم، عجب استادیه. با کسی شوخی نداره. مثل کلاس اولی ها دانشجو رو یه لنگه پا میذاره گوشه کلاس. باور کنید. من خودم یه قربانی ام. یه تمرین داده بود، اسم منو خوند و گفت بیا حلش کن. منم شوکه شده بودم، ولی سرم رو بالا گرفتم و گفتم نمی بلد باشم! اونم گفت بیا این پایین کلاس بایست. منم یه کمی اعتراض کردم و قضیه به خوبی و خوشی تموم شد. البته این رو هم بگم که ترم اولشه که داره درس میده. واسه همین زود بخشیدمش و بهش گفتم دیگه تکرار نشه و فرستادمش پای تخته!یه استاد فیزیک 1 هم داریم که خیلی باحاله. ولی چندتا بچه سوسول اسکول هستن که تیکه های بیخود و مزخرف می پرونن و کلاس رو خراب میکنن. واسه همین استاد زیاد باهامون گرم نمیگیره و صمیمی نمیشه.
حق داره بنده خدا. حالا اگه تیکه های قشنگی هم بپرونن ملالی نیست. مشکل اینه که چرت و پرت دبیرستان رو آوردن اینجا! فکر کنم اگه همینطوری ادامه بدن، یه کمی نوازش و نصیحت دوستانه لازم داشته باشن. البته زیادن از این بچه ها.
این رو هم بگم که من چهارشنبه ها بیرون از دانشگاه کلاس زبان دارم که مجبورم به خاطرش وسط همین کلاس فیزیک 1 پاشم برم تا به این کلاس زبان برسم. حالا این بچه سوسولها به هرکسی و هر چیزی تیکه میپرونن. مثلاً یه بار یه دختره رفت پای تخته واسه حل کردن یه مسئله، یکی از اون سوسولا گفت : "وای دختر شجاع!" ؛ این جلسه آخری هم من اومدم که از کلاس بیام بیرون و برم کلاس زبان که یکیشون یه چیزی تو مایه های " ای بابا تسلیم شدی" یا " اینم کم آورد" یا "مواظب خودت باش" یا "منو با خودت ببر! گیتار رو با خودت نبر!" و یا یه چیز چرت و پرت دیگه گفت. اومدم یه چی بهش بگم، پیش خودم گفتم دیرم شده، اینم ارزشش رو نداره، وللش.حالا واسه جلسه بعد که خواستم برم بیرون، یه کمی زودتر میرم که اگه حرف مفتی زدن خیلی دوستانه و با صبر و حوصله و مثل یک جنتلمن یقشو پاره کنم! حالا بگذریم.
یه استاد ریاضی 1 هم داریم که درس دادنش خیلی خوبه. ولی یه بدی داره، اونم اینه که هی مثال میده تا ما حل کنیم. جالب اینجاست که آخر کار هم خودش حلش میکنه ها. ولی استرسش رو به ما منتقل میکنه! میبینید که دانشجوها چه فشاری رو تحمل میکنن؟
حالا هم که این پست رو تموم کردم ساعت 1:11 دقیقه بامداد یکشنبه 8 آبان 1390 هستش! البته حالا آپش نمیکنم. فردا صبح آپش میکنم.
شب به خیر._______________________________________
پ.ن. 1 : علیرضا جان، شیخ که آدم نمیخورد! مگر اینکه با وی شوخی شهرستانی شود! شیخ فقط با شکمش ادای باس آهنگ در می آورد و بس.پ.ن. 2 : بابک جان، رشته کامپیوتر درس شیمی نداره. چرا هنوز داری شیمی میخونی؟
پ.ن. 3 : ای بابا! 10 روزه آپ کردم که! خانوم قاصدک خانوم! این نوشته های بنده چندان مالی نیست. ولی از حسن نظرات شما می سپاسگذارنده ایم. باشد که دوستان دیگر هم از این تعریف کردنها یاد بگیرند و دل شیخ را دچار قیژقیژ نمایند!